روانیای خلایق هرچه لایق

آدمی به غم نیاز داره. حداقل یه آدمِ خاورمیانه‌ای که با غم خو کرده اگر حسب اتفاق مدتی از غم یا دقیق‌تر، چس‌ناله دور باشه قطع به یقین دچار احساس پوچی میشه. گمونم روانکاوها اینجور میگن که عادت به همون زندگیِ سگی‌ای که توش بودی برات امنیت خاطری میاره که نمی‌دونم مثلا زندگی ایده‌آل اکنونت برات نداره.

من زندگیم ایده‌آل نیست. هیچ‌جوری با هیچ مقیاسی؛ ولی درس خوندن خوشحالم می‌کنه و حس خوبی بهم میده. و خب گس وات؟ بله چون من به این حس خوب عادت ندارم یه چیزی توم میلوله که ببره منو به سمت اون زندگی سگی. و اینجور میشه که جای ۷ ساعت متمرکز شده ۵ ساعت غیرمتمرکز. و خب زندگی سگی داره کم‌کم آغوشش رو به روم باز می‌کنه.

اصلا آدم وقتی تو یه کثافتی غوطه‌وره فرصت نمی‌کنه نگاهی به خودش بتدازه، وقتی که یه کم میای عقب‌تر می‌بینی اوه چه پاره پوره و درب و داغونی بودم و بی‌خبر بودم.

مثلا همین مسئله‌ی اخیر. من هیچ‌وقت، حالا نه هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت هم، فکر نمی‌کردم انقدر روانم مخدوش و پیاده باشه که تاب همین چسه خوشی رو نداشته باشه.

اینجاست که قدیمیا می‌گفتن خلایق هرچه لایق.

ولی جدای از این حرفا باید بگم درسا خوب پیش نمیره. نه که بد پیش بره‌ها ولی من راضی نیستم. حسم شبیه حس بدنِ بعد از دو هفته باشگاه رفته‌ست. دیگه اون تن درد عجیب که دو هفته‌ی اول فلجت می‌کنه رو نداری. و خب من از اون دست احمقام، اگر اصلا کسی دیگه هم اینجور احمق پیدا بشه!، که با هفته‌های اول و دردهای بدن حال می‌کنم. یه حس رضایت، یه احساسِ آفرین داری بالاخره کاری می‌کنی، ... بهم میده.

ولی ته ته‌اش کاش قبول شم....

پی‌ام‌اسی پیشا ددلاین

این روزها به شکل بدی داره سخت می‌گذره. فشار درس‌ها از یه طرف، فشار بدن از طرف دیگه، پی‌ام‌اس هم که قوزِ بالای قوز.

اینکه افسرده‌حالم و نمی‌تونم درس بخونم اذیتم می‌کنه و شده یه لوپ. هی تو خودم مچاله میشم.

نمی‌دونم قراره چی بشه. گاهی می‌ترسم از نتیجه. گاهی می‌ترسم کم بذارم. گاهی فور می‌کنم خیلی احمقم و اصلا شیوه‌ی درستی درس نمی‌خونم و خود این اتلاف وقته و ...

این روزها همچنین دارم از اروین یالوم می‌خونم. یه کتاب که اتوبیوگرافیه و من هی با خودم می‌گم عجب ... چه آدم فعالی ... چقدر کار می‌کرده. من چقدر مفت تور و بی‌خاصیتم. و خب اینم یه دلیل دیگه برا حال خرابیم.

دیگه اینکه تفریحی ندارم. بست نشستم تو خونه و هیچی به هیچی. که البته با توجه به ددلاین عجیب نیست ولی اگر پی‌ام‌اس باشی. بی‌قرار باشی ....

می‌دونم دارم ک..شر می‌گم.

اصلا میم درست میگه، که من چون آدمی بودم که هیچ وقت تو زندگیم هیچ ددلاینی نداشتم الان برام اوضاع خیلی عجیبه. نمی‌دونم. شاید چنینه. کی می‌دونه.

من فقط می‌دونم چند باری معدود تو زندگیم خیلی تلاش کردم و نتیجه داد و راستش این یه اطمینان خاطرِ دلهره آوری بهم میده که نمی‌دونم باهاش چه کنم. می‌دونم هوپ ایز ا میستیک. می‌دونم نباید به نتیجه فکر کنم .‌‌..

نمی‌دونم ... نمی‌دونم.‌‌...

می‌خوام به هدفم برسم و گاهی بهش امید دارم و گاهی خیلی مایوسم.

الان هیچ‌کدوم نیست. اصلا هدفم محو شده. تا میام نگران شم نمی‌تونم. تا میام درس بخونم نمی‌تونم. تا میام گریه کنم نمی‌تونم. تا میام امیدوار شم راستش خوب می‌تونم. و این دقیقا همون چیزیه که دلهره‌آوره.

نمی‌دونم به چیا فکر کنم و به چیا فکر نکنم.

الانم اینجورم که تا میام دو کلمه بنویسم، دو کلمه‌ی بعد از خاطرم می‌پره.

باید تموم کنم.

کاش بخوابم و بیدار شم و آدم‌وارتر شده باشم. درس بخونم و ....

این‌بار هم

جوری خصمِ خودم کردم که مغول با کل دنیا نکرد.

دو هفته مونده به مصاحبه و من دو نیمی از اونچه باید اقلا انجام می‌دادم رو انجام ندادم. عوضش استرس گرفتم و لم دادم و هی منتظرم حالم بهتر بشه.

کِی قراره دست از اینجور حماقت‌هام بردارم؟ ۴۲ سالته آخه زن!

می‌دونم خیلس خرم. می‌دونم حسرت خواهم خورد. اصلا می‌دونم چون فکر می‌کنم خراب شده وا دادم.

ولی قرار بود اینجور مشه این بار لااقل.

سرآغاز

داستان از سال ۸۲ شروع شد. آن‌ وقت.ها ما تازه کامپیوتر خریده بودیم و من نمی‌دانم چه‌جوری شد که با وبلاگ نویسی آشنا شدم. یک وبلاگ راه انداختم به نام عشق‌علیه‌السلام و در آنجا شروع کردم به نوشتن و ارتباط گرفتن و و و

گمانم حوالی ۸۸ بود که بساط آنجا را جمع کردم. شاید چون شناس زیاد شده بود. بعد از یک چندی رفتم بیان و آنجا شروع کردم به نوشتن. در بیان خیلی می‌نوشتم. شاید روزی چند بار. همه‌اش هم حال و احوالاتم بود. عاشقی‌ها، شکست‌ها، خرابکاری‌ها، حال خرابی‌ها، و بعضا خودم را مجبور می‌کردم از اتفاقی خوب هم بنویسم.

حوالی جنگ فکر می‌کردم از دسترس خارج شده و سرورش قطع است و ... و بعد که قطعی به همین روزها کشیده شد، گوگل کردم و دیدم ای دل غافل. همه‌ی مونولوگ‌هایم، احوالاتم، همه‌ی من ... همه ... پرید.

امروز دیگر طاقتم طاق شد. درست است که برای خودم می‌نویسم اما روی نوت گوشی و لپ‌تاپ دلم را راضی نمی‌کند. این شد که همان کردم که سالیانی پیش در بیان کرده بود.

تا چه افتد و چه خواهیم دانست!