یک روز با بابا
آنقدری که هر بار به وقت فشارهای روحی و غم و رنج دست میبرم به نوشتن، با وحود اینکه با خودم قرار گذاشته بودم که از میزبانیِ بابا بنویسم، باز هم از صبح هی مردد بودم. هرچقدر فکر کردم چه بنویسم چیزی به ذهنم نمیرسید. آخرش تصمیم گرفتم که فقط بنویسم. شاید این اولین و آخرین باشد.
بابا همیشه با مامان میآمد. خب آنها هیچوقت جدا نبودند. هیچوقت بابا به ذهنش خم خطور نکرده بود تنها بیاید خانهی دخترش اگرچه مامان خیلی اینجور بود. مامان برای اولین بار اما تنها رفت شمال و بابا ماند تهران. گفتم بیا و آمد.
دیدار خیلی عادیای بود. نه میشود خاطرهانگیز، یا هرچه. مثل همیشه بود که با مامان میآمد. که میم در خانه بود. شاید مشخصهی اصلیاش همین بود. بابا همیشه همینگونه است. نه اینکه پیچیدهگیهای انسانی و نقابهای گاه و بیگاه نداشته باشد اما همیشه این شکلیست. ایناش را دوست دارم یا تحسین میکنم؟ نمیدانم. شاید فقط وصفیست که یادم بماند بابا اینجور است. برخلاف مامان که هربار خلوت میشود انگار آدم را توی کوچه خلوت خفت کرده و یک عالم حرفهای باربط و بیربط سرریز میکند. وقتی گفت راه افتاده، اضطراب به جانم افتاد زنگ زدم به میم که کجایی که بابا نزدیک است برسد و میم گفت که تازه کارش را شروع کرده و من فهمیدم خودم باید تنهایی از پس با بابا بودن بر بیایم. شاید بیشتر از بیشت سال بود که با بابا تنها نبودم. خیلی وقت گذشته از در خانهی آنها بودنم که و اینکه پیش میآمد تنها باشیم و من یادم آمد آن وقتها من همیشه توی اتاقم بودم و در بسته بود. یادم نمیآید دو نفری شامی یا نهاری خورده باشیم. تنها خلوت دونفرهی ما برمیگردد به سالهای نخستِ مکلف شدنم به روزه. آنوقتها هنوز عین که از من بزرگتر هم بود مکلف و موظف نبود مامان هم که بخاطر بیماری روزه نمیگرفت. سحرها بابا من را بیدار میکرد، تند و تند سحری میخوردیم، جوری که کسی بیدار نشود مسواک و اینها و منتظر بودیم برای اذان و وقتی خ یا خ حرفهای قبل اذانیشان پخش میشد بابا میگفت بدو آب بخور و تمام. حس و حالی که یادم هست حس و حال غمزدهای بود. دختری کوچک که با وجود آنکه دوست داشت روزه بگیرد اما احساس دلمردگیِ فضا غلبه داشت و خاطرهی غمگینِ الکیای ساخته بود.
البته خاطرهی دیگری از خلوتمان دارم. وقتهایی که بابا را برای شیمیدرمانی و ویزیت میبردم. لحظاتی که در ماشین و در ترافیک بودیم. و آن آخرین بار قبل از جراحی و وصیتهایش. آنروز روز سختی بود و انصافا تراژیک و خاطره شد. و همین
بابا رسید. همه چیز عادی بود. حرفها و گفتوگوهای متداولی که همیشه و همیشه بینمان رد و بدل میشد. از اوضاع زندگی و درس و کار و جامعه. نه حرف یواشکیای که مانده باشد و پشت سر کسی گفته شده باشد، نه چیزی.
غروب هم گفتیم بماند و از خدا خواسته ماند. رفت مسجد و بعدش شام. تازه شارژ شده بود و حواسش نبود که ما ساعت ده وقت خوابمان است. افتاده بود به حرف با میم و خاطره و غیره. معلوم بود او هم سختیای برای تنها به خانهی ما آمدن داشت که تازه آخر شب داشت یخاش باز میشد ولی خواب بر ما مستولی شده بود. حرف را کشاندیم به خواب و اینها و بعد رساندیماش به خانه و تمام.
حالا که رسیدم به این پایان گمانم باری دیگر از او بخواهم تنها بیاید. کاش همیشه واقعا همینجور باشد، حالا بخاطر یخِ رابطه یا هرچه، همین مطلوب بود و مطبوع.