یک روز با بابا

آنقدری که هر بار به وقت فشار‌های روحی و غم و رنج دست می‌برم به نوشتن، با وحود اینکه با خودم قرار گذاشته بودم که از میزبانیِ بابا بنویسم، باز هم از صبح هی مردد بودم. هرچقدر فکر کردم چه بنویسم چیزی به ذهنم نمی‌رسید. آخرش تصمیم گرفتم که فقط بنویسم. شاید این اولین و آخرین باشد.

بابا همیشه با مامان می‌آمد. خب آنها هیچ‌وقت جدا نبودند. هیچ‌وقت بابا به ذهنش خم خطور نکرده بود تنها بیاید خانه‌ی دخترش اگرچه مامان خیلی اینجور بود. مامان برای اولین بار اما تنها رفت شمال و بابا ماند تهران. گفتم بیا و آمد.

دیدار خیلی عادی‌ای بود. نه می‌شود خاطره‌انگیز، یا هرچه. مثل همیشه بود که با مامان می‌آمد. که میم در خانه بود. شاید مشخصه‌ی اصلی‌اش همین بود. بابا همیشه همین‌گونه است. نه اینکه پیچیده‌گی‌های انسانی و نقاب‌های گاه و بی‌گاه نداشته باشد اما همیشه این‌ شکلی‌ست. این‌اش را دوست دارم یا تحسین می‌کنم؟ نمی‌دانم. شاید فقط وصفی‌ست که یادم بماند بابا اینجور است. برخلاف مامان که هربار خلوت می‌شود انگار آدم را توی کوچه خلوت خفت کرده و یک عالم حرف‌های با‌ربط و بی‌ربط سرریز می‌کند. وقتی گفت راه افتاده، اضطراب به جانم افتاد زنگ زدم به میم که کجایی که بابا نزدیک است برسد و میم گفت که تازه کارش را شروع کرده و من فهمیدم خودم باید تنهایی از پس با بابا بودن بر بیایم. شاید بیشتر از بیشت سال بود که با بابا تنها نبودم. خیلی وقت گذشته از در خانه‌ی آنها بودنم که و اینکه پیش می‌آمد تنها باشیم و من یادم آمد آن وقت‌ها من همیشه توی اتاقم بودم و در بسته بود. یادم نمی‌آید دو نفری شامی یا نهاری خورده باشیم. تنها خلوت دونفره‌ی ما برمی‌گردد به سال‌های نخستِ مکلف شدنم به روزه. آن‌وقت‌ها هنوز عین که از من بزرگتر هم بود مکلف و موظف نبود مامان هم که بخاطر بیماری روزه نمی‌گرفت. سحر‌ها بابا من را بیدار می‌کرد، تند و تند سحری می‌خوردیم، جوری که کسی بیدار نشود مسواک و اینها و منتظر بودیم برای اذان و وقتی خ یا خ حرف‌های قبل اذانی‌شان پخش میشد بابا می‌گفت بدو آب بخور و تمام. حس و حالی که یادم هست حس و حال غمزده‌ای بود. دختری کوچک که با وجود آنکه دوست داشت روزه بگیرد اما احساس دلمردگیِ فضا غلبه داشت و خاطره‌ی غمگینِ الکی‌ای ساخته بود.

البته خاطره‌ی دیگری از خلوتمان دارم. وقت‌هایی که بابا را برای شیمی‌درمانی و ویزیت می‌بردم. لحظاتی که در ماشین و در ترافیک بودیم. و آن آخرین بار قبل از جراحی و وصیت‌هایش. آنروز روز سختی بود و انصافا تراژیک و خاطره‌ شد. و همین

بابا رسید. همه چیز عادی بود. حرف‌ها و گفت‌وگوهای متداولی که همیشه و همیشه بین‌مان رد و بدل میشد. از اوضاع زندگی و درس و کار و جامعه. نه حرف یواشکی‌ای که مانده باشد و پشت سر کسی گفته شده باشد، نه چیزی.

غروب هم گفتیم بماند و از خدا خواسته ماند. رفت مسجد و بعدش شام. تازه شارژ شده بود و حواسش نبود که ما ساعت ده وقت خوابمان است. افتاده بود به حرف با میم و خاطره و غیره. معلوم بود او هم سختی‌ای برای تنها به خانه‌ی ما آمدن داشت که تازه آخر شب داشت یخ‌اش باز میشد ولی خواب بر ما مستولی شده بود. حرف را کشاندیم به خواب و اینها و بعد رساندیم‌اش به خانه و تمام.

حالا که رسیدم به این پایان گمانم باری دیگر از او بخواهم تنها بیاید. کاش همیشه واقعا همینجور باشد، حالا بخاطر یخِ رابطه یا هرچه، همین مطلوب بود و مطبوع.

پریشانی

این روزها مثل بیدی‌ام که حتی نسیمی هم آشفته‌اش می‌کند. صبح که پدافند فعال شد و برق‌ها رفت بیدار شدم و می‌خواستم برم سراغ درس و کار اما خوابم برد و برق برگشت و حتی به زنگ ساعت هم بیدار نشدم و بعد که حوالی ۷ بیدار شدم با خودم گفتم چه خوب که خوابیدی، ولو خواب‌ات مزخرف بوده. لااقل این زنجیره‌ی نخوابیدن‌ها بریده بشه بد نیست! اما جدا شدن از رختخواب برایم همچنان سخت و جان‌کن بود. نمی‌شد قوت بیاندازم توی بازوها و خودم را بیرون بکشم. نه با ۵-۴-۳ ... نه هیچ ترفندی. تمام فکر و دغدغه‌ام این بود که از رختخواب بیام بیرون که چی؟ باز شروع شده "که چی" گفتن‌هام. دیروز به سین گفتم یه روز خوبم و فکر می‌کنم همه چی روبه‌راهه و اوضاع به سامانه، یهو شب می‌خوابم و صبح پا میشم و تلپی می‌افتم تو مرداب و هر دست و پا زدنی بیشتر فرو می‌بره‌تم. امروز حتی وقتی با هزار زور و فشار نشستم پشت لپ‌تاپ لحظه‌ای نبود که این فکر که "که چی" از پسِ ذهنم کنار بره.

دیگه دارم فکر می‌کنم هیچ‌جوری نمیشه این اوضاع رو جمع کرد. مثل کامیونی‌ام با بار گوجه‌فرنگی که چپ کرده. انگار هیچ جوری نمیشه جمع کرد اوضاع رو.... هیچ‌جور

و باز مامان. خب طبیعیه اولین مخاطب خشم‌هامه، اون هم بعد از صحبت‌های دیروزش. گلوم فشرده‌ست و یه دردی هم ضمیمه‌ی فشردگیِ گلو شده. بعد یادم افتاد باید زنگ بزنم و به بابا بگم بیاد خونمون. زنگ زدم و گفت فردا میاد. خیالم کمی آروم گرفت. امروز اصلا حوصله‌ی غذا پختن و پذیرایی رو نداشتم. نشستم یه سری وسیله سفارش دادم و باز افتادم تو دور بطالت.

می‌دونم هر یک روزی که کارهام عقب می‌افته آشفته‌تر میشم اما نمی‌دونم چطور از این لوپ بزنم بیرون. میم میگه سعی کن به چیزایی که اذیتت می‌کنه فکر نکنی و فکر می‌کنم من اتفاقا بهشون فکر هم نمی‌کنم؛ من فقط حالم خرابه و چون دلیل روشنی برای حال خرابیم ندارم اون مزخرفات رو میارم بالا و ....

خسته‌ام.

من و مامان

هر بار که با مامان صحبت می‌کنم یا میبینم‌اش پر از خشم و نفرت میشم. اول از خودش و بعد از خودم. اون دقیقا چیزیه که نمی‌خوام باشم. و من می‌دونم تهِ تهِ وجودم دارم میرم سمتش یا اصلا همونجام.

از خودم که خیلی پارانوئیدم، از خودم که لج‌بازم، از خودم که ایمپالسیوم و نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم، از خودم که دست و پا چلفتی‌ام و پر مدعا، از خودم که پر مدعام.

مامان هرچی هست، من باهاش همیشه درگیرم چون من رو یاد خودم می‌ندازه. چون از خودم بدم میاد.

نخستین فیدبک

با ا.ص صحبت کردم. برایم از دقیق نبودن جواب گفت. گفت که انگار پوینت اصلی را نفهمیدی و حرف‌های بی‌ربط زدی. خودم اما فکر می‌کنم فهمیدم. خوب هم فهمیدم. مثلا هنوز با گذشت یک ماه خوب می‌توانم به سوالاتش جواب بدهم. اما چرا خوب ننوشتم؟ احتمالا بخشی‌اش به استرس و عجله و بخشی هم به خستگی برمی‌گردد ولی بخش اصلی به این برمی‌گردد که می‌تواستم جور متفاوتی جواب بدهم که طرف مقابلم را انگشت به دهان بگذارم. البته گویا این کار را کردم ولی برعکس‌اش اتفاق افتاد. شاید خوب مهارت کداشتم برای این کار. شاید بلد نبودم درست مخاطب را حیرت‌زده کنم. و البته که خسته بودم و استرس داشتم و ....

حالا اما اعصابم خرد است. به غرورم برخوزده که به من گفت پوینت اصلی را نگرفتی و باید آرامتر مقاله را می‌خواندی. لج‌ام در آمده.

ولی چاره چیست؟ مهم این است که آنچه در میان بود همان برگه‌ای بود که نوشته بودم و آنچه شد، خوب نبود.

ضعف‌ها: زیاد گویی، پراکنده گویی، هدف را بلد نکردن، تلاش برای متفاوت بود.

اینها فعلا اشکال کارم است. تا بعد دوباره حرف‌هایش را بخوانم و ببینم چه‌ها کم بود و بودم.

از دُرج محبتِ روزگار تا آینه‌‌ای در دستش

آهنگ را روی تکرار و تکرار گذاشته بودم و او هی می‌خواند "دُرج محبت ..." یک آن وسط کارهای خانه و پیازداغ و اینها مغزم دیگر همراهی نکرد. باید می‌دیدم.

دُرج: [ دُ جَ ] (ع اِ) خرقه یا چیزی که در شرم و دبر ماده شتر گذارند. چند روز چشم و بینی او را بسته دارند، پس او را از این حال اندوهی و دردی همچو اندوه و درد زه عارض می گردد، سپس بندها را می گشایند و آن درجه را از آن محل برآورده بچهٔ دیگری را بدان بیالایند، پس شتر ماده آن بچه را می بوید و بچهٔ خود گمان می کند و بر وی مهربانی می نماید. آنچه را که چشمان وی را بدان می بندند، غمامة گویند و آنچه بینی را با آن می بندند، صفاع گویند و آنچه در شرم او گذارند، درجة نامیده می شود. (از منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از لسان). || پارچه ای که در آن دوا نهاده در شرم ناقه گذارند جهت بیماری که بر آن عارض گردیده. ج، دُرَج. (منتهی الارب ). و در حدیث است که «یبعثن بالدرجة» که لته های انباشته از پنبه که زن حائض بکار می برد، تشبیه به درجه ای شده است مر زنان را، و برخی آنرا دَرَجَه خوانده اند. (از منتهی الارب ).

مخلص همان نوار‌بهداشتی (پد قاعدگی)خودمان.

اولش با خودم گفتم چه قشنگ که از هرچیز شعری می‌ساختند، بعد احساس کردم یکجور ناتوانی در ادراکِ وضع زن، وضع شتر در آن است، و دیگر قشنگ نبود. اگرچه معنای مجموع‌اش قشنگ از آب درآمده. همچنین می‌گوید ابزاری برای فریب شتر ماده بوده، که از خون پریودش بهره می‌بردند تا بچه‌ای به گردنش بیاندازند و الی آخر. یکجور ابزار فریب بوده پس. و همین همنشین محبت کردنش را قشنگ‌تر کرده. فریب هرچه زیباتر، کاراتر.

آیا من هم به پوشاننده‌ای از جنس فریب برای این غمم نیاز دارم؟

حالم باز خراب است. دیروز فهمیدم چه کسانی قبول شده اند و حالم گرفته‌تر شد. حال گرفتگی‌ام هم ملغمه‌ای شده که خودم هم نمی‌فهمم از چه بیشتر می‌سوزم! از شکست؟ از خجالت؟ از حسادت؟ از عقب‌ماندن در این سن و سال و هیچ نداشتن؟ هر بار فکر می‌کنم این یکی است، می‌روم سراغش و تا این زخم می‌آید رو بگیرد می‌بینم آن لالوها چیزی به چشم می‌آید که بایستی دوباره بشکافم‌اش؛ و نه اصلا می‌خواهم درجی بنهم و هرجور شده بساط این عزا را جمع کنم اما جمع نمی‌شود. البته که هر چیزی اساسا ملغمه است اما نمی‌فهمم کدام ضربه کاری‌تر بوده، بلکه مرهمی شاید دست و پا کنم! هیچ چیزی روشن نیست. عجیب است در این ۴۲ سال از زندگی تا به حال اینقدر مبهم بودن و سخت بودن و جان‌کن بودن نبود چیزی برایم! همیشه فکر می‌کردم آن زمین‌خوردنی که می‌گویند همین‌هایی بود که خراش کوچکی به من می‌داد و خب با خودم می‌گفتم اینها آخر اینقدر بسط دادن ندارد که؟ و حالا روزگار مچ‌ام را گرفته و نشانده من را تا ببینم ماجرا از چه قرار است.

همیشه احساس می‌کردم فرصت دارم، اما شاید به واسطه‌ی سن و سالم است که فکر می‌کنم همه چیز تمام شده، غیرممکن شده، دست نیافتنی شده. هیچ کورسوی امیدی ندارم. که اگر بود شاید پایداری را راحتتر می‌کرد. اما ندارم. هیچ روزنه‌ای نیست و من یک مالباخته‌ی تمام عیارم.

دیروز میم می‌گفت اگر این شکست را تجربه نمی‌کردی، فکر می‌کنی بهتر بود؟ حالا خیلی چیزها می‌فهمی و می‌دانی!

و من مطمئنم چنین است؛ وپس چه؟

دارم بلند بلند فکر نی‌کنم؛ احتمالا مهم‌ترین چیز آبرو و سرشکستگی‌ای‌ست که در کنار دیگران احساس می‌کنم. توان حضور در جمعی، به عنوان یک آدم شکست خورده را ندارم. احتمالا دقیق‌ترین مشکلم همین باشد! پس دُرج محبت یا هرچه که فریبم دهد را نمی‌خواهم. هرچه دقیق‌تر می‌شوم می‌بینم بله! خودش است! من خجالت می‌کشم. از همه، از خوم، از ... و چه زیبا ای روزگار! دستم را رو کردی؟ و عجب بدکرداری ای دهر! سر کین آینه گذاشتی جلوی رویم! انگار توی گوشم زمزمه‌ای می‌شنوم؛ که بود که می‌گفت آدم‌ها برایم مهم نیستند؟ که بود که می‌گفت برای خودم زندگی می‌کنم؟ که بود که می‌گفت ای بابا، انقدر حساب و کتاب دیگران را نیاور توی ذهنت! که بود که به بابا و مامان و عین و میم گیر میداد که چشمتان و گوشتان به دهن مردم است؟

حالا بیا و خودت را از این باتلاق جهالت و ادا بکش بیرون. سنگ را کسی بزند که اینکاره نیست. سنگ‌ها را ... کجای کاری زن؟

عصبانی‌ام و نمی‌دانم می‌خواهم چه کاره شوم؟

عصبانی‌ام. آنقدری که حتی حوصله‌ی نوشتن را هم ندارم. از عصبانیت سرم درد گرفته. از عصبانیت هی پاهایم را تکان می‌دهم. از عصبانیت همه‌ی کارها را با یکجور شدتی انجام می‌دهم. ظرف‌ها را که از ظرفشویی برداشتم و در قفسه گذاشتم میم فهمید؛ از بس با سر و صدا و شدت بود. گفت بیا فشارت را بگیرم ببینم عصبانیت روی فشار تو هم اثر دارد یا نه. فشارم را گرفت و منی که فشارم معمولا ۱۰.۵ روی ۶.۵ بود، رسیده بودم به ۱۲ روی ۷.۵. گفتم بد نیست عصبانیت برایم انگار، کمی از حالت مرده بودن بالا می‌آیم.

الغرض اینکه فردا جلسه داریم و من درست مثل همانی که پیشتر بودم، بدون سرسوزنی درس عبرت، مقاله‌ را نخواندم. و حالا عصبانی‌ام. شاید هم یکی از دلایل پنهانش به زعم این روانکاوها رفتن به آنجا و امتناع ذهنی باشد، شاید! اما وقتی من می‌دانم آدم گشادی‌ام و از سر گشادی‌ام نخواندم، به همان روال سابق، چرا بیایم خودم را بچسبانم به مشکلاتی که روانکاوان می‌خواهند از کشوی میزشان بگذارند روی میز و من را آرام کنند که حق داشتی اهمال کاری کنی، بعد از آن شکست و اینها. ولی من که می‌دانم ته‌اش اهمال کاری از سر گشادی و بی‌مسئولیتی و حتی بدتر رقابتی نبودن است و من فقط برای دیگران ... و من خودم برای خودم نیست یا برای آینده‌نگری نیست که سر سوزنی برنامه‌ریزی کنم و ... اصلا چرت می‌گفتم که ف را دوست دارم و ندارم بلکه کلاس‌اشرا دوست دارم و ...‌ و خاک بر سرت که در دهه‌ی پنجم زندگی‌ات هنوز نمی‌دانی می‌خواهی چه کاره شوی!

تو را ای چرخ بسیار آزمودم

خب فرمولِ هرزه‌ی روزگارِ افول این است: اگر عشقی نمی‌یابی، اگر چیزی ته دلت را قلقلک نمی‌دهد یا در چله‌ی تابستان هم گُر نمی‌گیری، اگر زندگی روالی سلب در خط خشک زمان به خود گرفته، برو به سراغ عشق‌ها، دلبستگی‌ها، وابستگی‌ها یا حتی اشتباهی‌های قدیمی و تکانی به تُنگ رابطه بده و از التهابِ آن برای مصرف دُز عشقی که مدتهاست نداری بهره ببر.

با الف تمام کردم؛ تمامِ تمام. یعنی امیدوارم که تمامِ تمام! او آن آدم/طعمه‌ی اشتباهی بود و من یک صیادِ ناشی. احوال این روزها و تنگاتنگیِ اشتباه و نزدیکی‌ای که دافعه ساخت، من را به اینجا رسانید که دیشب تمام کنم. بهره‌اش؟ دارم توهم می‌زنم و حسرتی از جنسِ عشقی که از دست رفته را تجربه می‌کنم و درنتیجه التهابی برای مایل کردِ آن خطِ خشکِ زمان.

دیشب قبل خواب تمام آدم‌هایی که در دوره‌هایی این خط خشک را منعطف کردند را مرور کردم. و نتیجه همان بود که می‌انگاشتم؛ همان که سال‌هاست به آن باور دارم: که عشق چیزی جز همین منعطف ساختنِ خط خشک زمان و زندگی نیست. به واقع هیچ چیز دیگری نیست. صرفا چیزیست که قرار است کیفیت را در مقطعی برایمان تغییر دهد. یک ذره‌بین روی همه‌ی چیزهای عادی و متداول که بزرگنمایی می‌کند و اگر آن طرفش در یک مسیر خوبی خورشید یا نوری هم بتابد شعله‌ای و سوختگی‌ای هم رقم می‌خورد. و بعد خب نمی‌شود همیشه با ذره‌بین زندگی کرد که! ذره‌بین را کنار می‌گذاری و زندگی همان می‌شود که بوده. حالا اگر یک وقتی ذره‌بینی هم در دست و بال‌ات نبود چشمانت را ریز و تیز کن و بعضی چیزها را دقیق‌تر ببین تا که کیفیت‌شان تغییر کند. همان که چالمرز می‌گفت خاصیت توجه؛ و بعد خب یکهو یک لکه‌ی قرمزِ معمولی می‌شود یک لکه‌ی قرمزِ آتشین. توجه هم که همیشگی نمی‌شود. اصلا خاصیت توجه مقطعی بودن‌اش است. پس باز بازمی‌گردی به همان روال و همان خط خشک و سلب و بی‌انعطاف و ....
همانی که اوحدیِ مراغه‌ای گفته بود: همانی و همانی و همانی!

حالِ خراب و استیصال

از آنچه گمانم می‌رفت حال‌خرابترم. بعد از چند روز خواب و بی‌حوصلگی و هیچ کاری نکردن، امروز کمی زودتر از رختخواب زدم بیرون. اولش نتوانستم خودم را برای پیاده‌رویِ صبحانه بکشانم. نشستم کمی برنامه‌هایم را مرور کردم و دیدم ای بابا هرچه می‌چرخم این سوال که "که چی" و این غر که "ولش کن حال ندارم" توی سرم هی بزرگ و بزرگتر شد. یهو احساس کردم باز نیاز به خواب و تخت و در رختخواب فرو رفتن را دارم. راستش بلد نیستم این شرایط را. هیچ هدفی هم ندارم.

دلم می‌خواهد برای دلم بنشینم لوییس بخوانم. شاید این بابا حال خوشی نصیبم کند. بعد یادم می‌آید هزارتا برنامه و یک قول دارم. یادم می‌آید همین دو روز پیش بود که با خودم گفتم فقط برای دلم فلان کنم، نه. ولی باز سرم سنگین می‌شود. حال و حوصله‌ی برنامه‌هایم را ندارم. دوست تدارم سر پیری بنشینم و نقص جوانی را که با خودم کشانده‌ام، جبران کنم. اما می‌دانم هم که ته‌اش همین نقص‌های جبران نشده‌اند که خِرام را می‌گیرند.

از طرفی هم هر شب دارم خواب‌های عجیب می‌بینم پریشب خواب دیده بودم نوزادی دارم که فقط سر دارد و ما باید برای فراهم کردن تن‌اش دست بکار شویم، نمی‌دانم دقیقا چه کار، شاید باید می‌رفتیم بدنی برایش می‌خریدیم. سرِ نوزاد ریز بود و بزور به او شیر میدادم. دیشب هم خواب دیدم در مرحله‌ی تعیین نهایی قبول‌شدگانم و دو به شک بودند بین من و یکی دیگر، اما در نهایت نفر سومی انتخاب شد. پیش‌پریشب هم خوابی مرتبط با قبولی. شبِ قبل از خبرِ ریجکت شدن هم خواب دیدم واو دارد به من می‌گوید هر جور شده خودت را جا بده و پس ننشین، دیدم دارد تقلا می‌کند من را در میان قبول شده‌ها جا دهد.

راستش هرچه فکر می‌کنم هیچ‌گاه چنین شکستی متحمل نشده بودم. شاید مشابه و تنها شکستم، شکست در آزمون تیزهوشان مرحله‌ی دوم بود. که البته آنقدر هم درگیر نشدم. ولی خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم من اساسا درس خواندن بلد نبودم. من تمام عمر تحصیلی‌ام تکیه‌ام نه بر تلاش برای موفقیت، که بر استعداد بود. حالا که پیر شده‌ام و جوان‌های بااستعدادتر هم در میدانند، بلد نیستم وارد رقابت با آنها بشوم.

چه باید کرد؟ نمی‌دانم. هی با خودم میگم دیگه فرصتی نیست، و هی با خودم میگم نباید اینحور فکر کنم، و بعد یادم می‌رود به تمام تلاش‌های نافرجام میم در این سال‌های اخیر. فکر می‌کنم اینکه هیچ وقت دیر نیست و اینها واقعا برای افراد زیر سی و پنج -چهل باشد. فکر می‌کنم این حرف برای سن و سال بالای چهل نیست لااقل. به وضوح میبینم که برای خیلی چیزها خیلی دیر است. از طرفی هم من پروژه‌ای ندارم. هیچ ایده‌ای برای ادامه ندارم ....

شاید باید به همان دو پروژه‌ی محدود، یعنی زبان و منطق بچسبم بلکه کمی اوضاع به‌سامان شود.

پریشب بابا می‌گفت چرا چنین انتخابی کردی؟ عمرت را هدر دادی، ... میم گفت درس بگیر و اینجور فکر نکن، ولی من راستش اتفاقا دارم مثل بابا فکر می‌کنم. من آدم ترسویی هستم که توان شکست خوردن ندارد. ما (خانواده‌ی پدر و مادری‌ام) تقریبا همه‌مان آدم‌های ترسو و ریسک‌ناپذیری هستیم. به همین حداقل هم رضایت داریم. من اما می‌خواستم مثل آنها نباشم. ولی گویا من هم ... آه لعنت به این روزگار و بسته بودن اختیار. و چه بهتر که اینجور فکر کنی که هزار چیز از کودکی با تو آمده و نمی‌گذارد جور دیگری باشی.

ولی واقعا گیجم. نمی‌دانم از سر ترس، تنبلی، افسردگی، یا ... است که اینجور فکر می‌کنم یا که واقع‌نگر بودن اینجور است؟

مستاصلم.

عصبیت‌های بعد از شکست

به خودم اومدم دیدم با همه تو ذهنم درگیرم و دارم دعوا می‌افتم. دیدم الکی حساس شدم. تلافی‌جو شدم و ...

یک هفته می‌گذره از زمانی که نتیجه‌ی ریجکت شدنم رو شنیدم. اوایل که بهش زیاد فکر می‌کردم کمتر عصبانی بودم اما مدتیه فکر کردن بهش رو کنار گذاشتم و به طرز عجیبی خشمی در درونم داره گر می‌گیره و هی شعله‌ور میشه. یادم میره به خشم‌هایی که میم داشت و من بر کرسی بخشایش تکیه زده بودم و می‌گفتم واسه چی انقدر خشم داری؟ واسه چی برات مهمه؟ واسه چی ... واسه چی ...

بله تا حالا اینجور شکستی رو تجربه نکرده بودم. چرا؟ چون وارد هیچ رقابت جدی‌ای نشده بودم. همیشه تو ساحل امن نشستم و واسه دل خودم زندگی کردم. بی‌هیچ رقابتی و هیچ تنشی و هیچ شکستی.

وقتی با خودت در رقابت باشی، اگر تلاش کنی، همیشه، حداقل تا مدت‌ها و قبل از افول، همیشه در حال برنده شدنی. باختی در کار نیست. شکستی نیست. کوتاهی‌ها رو هم به خودت می‌بخشی که خب آدمیزاد نوسان داره. و خلاصه که تو همیشه از خود قبلیت جلوتری. ولی زندگیِ اجتماعی عرصه‌ی رقابت‌های شخصی نیست. اصلا از اولش هم اشتباه انگاشتی که تو باید با خودت در رقابت باشی. اتفاقا برای شناخت خودت باید با دیگران رقابت کنی. باید ببازی و بلند شی.

این روزا همش اون حکایت تو سرم می‌چرخه که مهم نیست روی آب راه بری یا طی‌الارض کنی یا هرچی، مهم اینه در جمع باشی و انسان باشی.

انصافا سخته.

امشب نشستم به نصفِ نصیحت‌هایی که به دیگران می‌کردم فکر کردم و دیدم چه خزعبلی می‌گفتم....

اصلا آدمیزاد موجود اجتماعیه، نه چون بدون اجتماع نمی‌تونه دووم بیاره، بلکه چون بدون اجتماع نمی‌تونه خودش رو بشناسه. حالا شایدم چند سال دیگه به این نتیجه رسیدم که شناختن خود هم یه مزخرف بدی بود که تو مغزمون کردن، مثل همون رقابت با خود.

امشب فهمیدم این روزا از همه‌ی آدم‌های موفق عصبانی‌ام. چرا؟ مگه جای من رو گرفتند؟ نه. چون من نتونستم موفق بشم و اونا شدن. مسخره‌ست، واقعا مسخره‌ست، ولی اگر بهش نپردازی، جدی نگیری شاید بشه یه خصلت. امشب از خودم خیلی ترسیدم.

نمی‌دونم. فعلا فقط می‌دونم باختن سخته. عمومِ مردمی که می‌خوان به چیزی برسن باخت‌های زیادی رو تجربه می‌کنن و اینه که عصبانی‌ان. و مردمی که تو یه کشوری زندگی می‌کنند که مدام در حال درجا زدنه و نمیشه توش به هیچ جا رسید، عصبیتشون افزون‌تر هم هست.

شانه‌ها

نوتیف اومد. الف بود (همون سینما کاره) چیزی گفت که این روزها شاید خیلی بهش نیاز داشتم. همین که پست قبلی رو با هزار بغض نوشتم و پست کردم نوتیفش اومد. گفت بهم فکر می‌کنه. گفت که اون عکس، اون حال، ... من می‌دونم آدم دقیقیه، و همین یه حس مثبتی بهم میده وقتی اون از ترقوه میگه. حس می‌کنم شاید واقعا ... نمی‌خوام فکر کتم داره سرم شیره میماله. دست‌کم دلیلی نمی‌بینم چنین باشه.

ترقوه، شونه، ... اینا کلمات کلیدیه صحبت‌های ما بود از قدیم. دیروز که از مریلین مونرو نوشت، حس کردم چقدر وصفش شبیه به وصفی بود که از من کرده بود. یه شادابیِ غمگین. یه تنی که نمیشد نادیده‌ش بگیری.

وقتی که فکر می‌کردم هیچی، هیچ جا تو این کهکشان و جهان حواسش به من نیست، این پیام شاید یه تسکین بود. یه خاطر جمعی. آدمیزاد به دیده شدن بنده. و همیشه خواستم اینحور نباشم...

نشد...

رویا

صبح با یه حالِ خراب از پسِ یه خواب (رویا) وحشتناک بیدار شدم. وقتایی که حالم بده خوابم منتهی میشه به درد‌های شونه و گردن. صبح که پاشدم فهمیدم اوضاع پسه. دوباره یه چرتی رفتم. کمی بهتر شد، به این جهت که اون خواب و تصویرهاش از جلو چشمام رفت، اما تنم هنوز اون درد رو داره با خودش حمل می‌کنه.

نمی‌فهمم چطور برای بعضیا خواب فقط خوابه! خب بابا احساساتی رو تجربه می‌کنی، پدیدارهایی برات حاصل میشه، مگه کشکه همه رو بسپری به این جمله که "خواب بود، نه بیشتر" ؛ به تن و روانی که متاثر شده که نمیشه با بازی کلمات چیزی فهموند؛ اون تجربه‌ی دردی داشته، ولو رویا و خواب و ....

صبح هم ز یه تیکه‌ی سنگینی بهم انداخت که جای زخمم که هنوز درست رو نگرفته بود وا شد. گفتم جلسه‌ی فلان دارین فلان روز و ما هم جلسه‌ی بهمان داریم همون روز و اون هم گفت تو بهتر خبر داری. قابل توضیح نیست که این حرف به چه یه عالم چیز اشاره داره. و اونم تو شرایطی که من توش‌ام ... نازک نارنجی؟ باشه ولی واقعا حرفش آزرده‌ام کرد و زخمم باز شد. یادم افتاد راهم ندادن به اون جلسه و شکست اخیر و ... حالا چه فرقی می‌کنه اون چه نیتی داشته؟

البته که از اولش هم حالم خوب نبود. یه حال زار زدنی دارم. هی به رو خودم نمیارم ولی چطور میشه به رو خودت نیاری، وقتی واسه جابه‌جا شدن از روی مبل تا آشپزخونه قدِ بلتد کردن یک سنگ صد کیلویی باید انرژی جمع کنی؟

دیروز میم یادم انداخت سال ۸۹ رفته بودیم تو یه مغازه و یه کفش دیدیم ۲۴هزار تومن و من فکر کردم دو چهارصده و ذوق کردم بخرمش و وقتی فهمیدم ۲۴تومنه منصرف شدم، چون گرون بود‌ و حالا حتی یه نون هم دیگه ۲۵ تومن نیست. تنم مور مور شد. حالم خراب شد. باورم نمیشه تو این ۱۵ سال اوضاع اینجور تغییر کرده باشه! کفش ۲۴تومنی گرون بود، و نون الان ۳۸تومنه! چی به سرمون اومده؟ باقی دیگه فسانه‌ست. اوضاع همه جوره پسه. هربار از پیِ شکست شخصی و ویرانی اقتصادیِ حاکم با خودم میگم جمع کنیم بریم (البته الان دیگه نمیشه بهش فکر کرد) ولی باز با خودم میگم آخه کجا بریم؟ بریم آواره و خارجی و شهروند دست چندم بشیم؟ ما که اونقدر پول نداریم سرمون تو زندگیمون باشه، باز هم باید بدبختیامونو بذاریم رو کولمون و با خودمون ببریم. دلخوش به اینکه اونجا قراره به ازای زحمتت بهت پول بدن. ولی همه‌ش که پول نیست؟ میدونم خوشگل‌تره، آزادتری، ... نمی‌دونم ... نمی‌دونم چرا انقدر از شهروند درجه‌ی دوم شدن بدم میاد. نیست حالا همین جا خیلی شهروند محسوب میشی اصلا! احتمالا اگر پول داشتم می‌رفتم. حال ندارم برم اونجا هم سگ دو بزنیم برای هیچی.

این شب و روزها، کتاب خوشه‌های خشم هم بدجور روانم رو رنجور کرده. شاید متاثر از اونه که اینقدر حالم بده.

منم خوشه‌ی خشمم ...

دارم قیچی می‌شوم

خیلی زمان میبره تا خودم را دوباره پیدا کنم. بعد هم احتمالا همین حوالی دارم خودم را تغییر می‌دهم. اینکه ۴۲ ساله‌ای شکست خورده‌ام و باید یکبار دیگه شروع کنم و انگیزه ... انگیزه ... آخ چه محتوای عجیبی.

در ایمیلی که به م زدم خیلی عادی اعتراضم را منتقل کردم اما او عجیب را گذاشت بین دو تا " و گفت ببین چیز عجیبی نبود و ... ایمیل را برای میم خواندم و توجهش جلب شد، و بعد دیدم راه‌به‌راه نشانم می‌دهد که هی این کلمه‌ی "عجیب" توی دهنم می‌چرخد. داشتم می‌گفتم. انگیزه. به تبع فکر کردن به انگیزه فکرهایی درباره‌ی نقش آدم‌ها، اجتماع، میل، خواسته، ... میایند بالا. و من؟ من هنوز دارم خرد خرد خودم را به یاد می‌آورم. که بودم، چه می‌کردم، چه می‌خواستم، چه روشی روشِ من بود، کدام شکل بودن‌ام بودنِ من بود.

آدم که از پسِ یک دوره زحمت طولانی در یک مسیر طولانی کله پا شده، تا بیاید و سر پا شود/احیا شود خودش کلی انرژی می‌برد. حالا همین وسطا ... هاه دارم دوباره از اول مرور می‌کنم. آخر چون چیزی نیست جز همین اوضاع قاراشمیش(!) که نمی‌دانم چطور هنوز خودم را احیا نکرده بایستی یکی دیگر هم بشوم. یکی که احتمالا متفاوت باشد، بلکه این بار ... اصلا این بار چه؟

ولش کن. کل ماجرا این است: دارم قیچی می‌شوم.

اما آیا زیادی بزرگش نکردی؟

حالم بده. دارم از استرس خفه میشم. خیلی آدم استرس ندیده‌ای نبودم اما این یه جوره دیگه‌ست. نزدیک‌ترین حال به حال الانم اون روزی بود که میم بهم خیانتی کرد و خواستیم جدا شیم و من تو حموم یه لحظه بیهوش شدم. مامان اومد و درازم داد و بهش گفتم بوسم کن و ... کم‌کم بهتر شدم.

حالم اونجور بدیه. نمی‌دونم چرا. خب نشد نشد دیگه. یه چیزی شبیه به از دست دادن میم. یعنی اینقدر برام مهمه؟ آخه چرا؟ چون خیلی زحمتش رو کشیدم؟ چون خجالت می‌کشم نشه؟

مگه آدم‌هایی نیستند که یک شبه ورشکست میشن؟ مگه اونا کم واسه اونچه بدست آورده بودن زحمت کشیده بودن؟

اصلا اینا رو ولِلش؛ فکر کن شنبه افتادی مردی. آیا بازم اینقدر مهمه؟ اگر قرار باشه فرداش بمیری مهم نیست اما اگر قرار باشه سی سال دیگه بمیری مهم میشه؟

اصلا مگه همه اینا واسه این نبود که زندگی کنی و از زندگی لذت ببری -و بقول اون بابا، حتی به غلط- پس چی شد؟

می‌فهمما. می‌فهمم برات خیلی خیلی مهمه. می‌دونم چقدر زحمت کشیدی آرزو پروروندی و منتظر بودی. ولی خب زندگی همینه دیگه مگه نبود؟ مگه قراره همه چیز رو روال پیش بره؟ اگر قرار بر این بود که شدیدترین غیر روال بودن همین مرگه. اون چی؟

نصیحتی ندارم. ولی کاش افق نگاهت رو باز کنی، مثل قبل. و ببینی همه‌ی اینا هیچ جایی تو زندگیت می‌تونه نداشته باشه. یا لااقل به این گنده‌گی که تو گنده‌ش کردی.

پس خودت رو ببوس، سیگار بکش و فقط کارت رو انجام بده. فقط.

روانیای خلایق هرچه لایق

آدمی به غم نیاز داره. حداقل یه آدمِ خاورمیانه‌ای که با غم خو کرده اگر حسب اتفاق مدتی از غم یا دقیق‌تر، چس‌ناله دور باشه قطع به یقین دچار احساس پوچی میشه. گمونم روانکاوها اینجور میگن که عادت به همون زندگیِ سگی‌ای که توش بودی برات امنیت خاطری میاره که نمی‌دونم مثلا زندگی ایده‌آل اکنونت برات نداره.

من زندگیم ایده‌آل نیست. هیچ‌جوری با هیچ مقیاسی؛ ولی درس خوندن خوشحالم می‌کنه و حس خوبی بهم میده. و خب گس وات؟ بله چون من به این حس خوب عادت ندارم یه چیزی توم میلوله که ببره منو به سمت اون زندگی سگی. و اینجور میشه که جای ۷ ساعت متمرکز شده ۵ ساعت غیرمتمرکز. و خب زندگی سگی داره کم‌کم آغوشش رو به روم باز می‌کنه.

اصلا آدم وقتی تو یه کثافتی غوطه‌وره فرصت نمی‌کنه نگاهی به خودش بتدازه، وقتی که یه کم میای عقب‌تر می‌بینی اوه چه پاره پوره و درب و داغونی بودم و بی‌خبر بودم.

مثلا همین مسئله‌ی اخیر. من هیچ‌وقت، حالا نه هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت هم، فکر نمی‌کردم انقدر روانم مخدوش و پیاده باشه که تاب همین چسه خوشی رو نداشته باشه.

اینجاست که قدیمیا می‌گفتن خلایق هرچه لایق.

ولی جدای از این حرفا باید بگم درسا خوب پیش نمیره. نه که بد پیش بره‌ها ولی من راضی نیستم. حسم شبیه حس بدنِ بعد از دو هفته باشگاه رفته‌ست. دیگه اون تن درد عجیب که دو هفته‌ی اول فلجت می‌کنه رو نداری. و خب من از اون دست احمقام، اگر اصلا کسی دیگه هم اینجور احمق پیدا بشه!، که با هفته‌های اول و دردهای بدن حال می‌کنم. یه حس رضایت، یه احساسِ آفرین داری بالاخره کاری می‌کنی، ... بهم میده.

ولی ته ته‌اش کاش قبول شم....

پی‌ام‌اسی پیشا ددلاین

این روزها به شکل بدی داره سخت می‌گذره. فشار درس‌ها از یه طرف، فشار بدن از طرف دیگه، پی‌ام‌اس هم که قوزِ بالای قوز.

اینکه افسرده‌حالم و نمی‌تونم درس بخونم اذیتم می‌کنه و شده یه لوپ. هی تو خودم مچاله میشم.

نمی‌دونم قراره چی بشه. گاهی می‌ترسم از نتیجه. گاهی می‌ترسم کم بذارم. گاهی فور می‌کنم خیلی احمقم و اصلا شیوه‌ی درستی درس نمی‌خونم و خود این اتلاف وقته و ...

این روزها همچنین دارم از اروین یالوم می‌خونم. یه کتاب که اتوبیوگرافیه و من هی با خودم می‌گم عجب ... چه آدم فعالی ... چقدر کار می‌کرده. من چقدر مفت تور و بی‌خاصیتم. و خب اینم یه دلیل دیگه برا حال خرابیم.

دیگه اینکه تفریحی ندارم. بست نشستم تو خونه و هیچی به هیچی. که البته با توجه به ددلاین عجیب نیست ولی اگر پی‌ام‌اس باشی. بی‌قرار باشی ....

می‌دونم دارم ک..شر می‌گم.

اصلا میم درست میگه، که من چون آدمی بودم که هیچ وقت تو زندگیم هیچ ددلاینی نداشتم الان برام اوضاع خیلی عجیبه. نمی‌دونم. شاید چنینه. کی می‌دونه.

من فقط می‌دونم چند باری معدود تو زندگیم خیلی تلاش کردم و نتیجه داد و راستش این یه اطمینان خاطرِ دلهره آوری بهم میده که نمی‌دونم باهاش چه کنم. می‌دونم هوپ ایز ا میستیک. می‌دونم نباید به نتیجه فکر کنم .‌‌..

نمی‌دونم ... نمی‌دونم.‌‌...

می‌خوام به هدفم برسم و گاهی بهش امید دارم و گاهی خیلی مایوسم.

الان هیچ‌کدوم نیست. اصلا هدفم محو شده. تا میام نگران شم نمی‌تونم. تا میام درس بخونم نمی‌تونم. تا میام گریه کنم نمی‌تونم. تا میام امیدوار شم راستش خوب می‌تونم. و این دقیقا همون چیزیه که دلهره‌آوره.

نمی‌دونم به چیا فکر کنم و به چیا فکر نکنم.

الانم اینجورم که تا میام دو کلمه بنویسم، دو کلمه‌ی بعد از خاطرم می‌پره.

باید تموم کنم.

کاش بخوابم و بیدار شم و آدم‌وارتر شده باشم. درس بخونم و ....

این‌بار هم

جوری خصمِ خودم کردم که مغول با کل دنیا نکرد.

دو هفته مونده به مصاحبه و من دو نیمی از اونچه باید اقلا انجام می‌دادم رو انجام ندادم. عوضش استرس گرفتم و لم دادم و هی منتظرم حالم بهتر بشه.

کِی قراره دست از اینجور حماقت‌هام بردارم؟ ۴۲ سالته آخه زن!

می‌دونم خیلس خرم. می‌دونم حسرت خواهم خورد. اصلا می‌دونم چون فکر می‌کنم خراب شده وا دادم.

ولی قرار بود اینجور مشه این بار لااقل.

سرآغاز

داستان از سال ۸۲ شروع شد. آن‌ وقت.ها ما تازه کامپیوتر خریده بودیم و من نمی‌دانم چه‌جوری شد که با وبلاگ نویسی آشنا شدم. یک وبلاگ راه انداختم به نام عشق‌علیه‌السلام و در آنجا شروع کردم به نوشتن و ارتباط گرفتن و و و

گمانم حوالی ۸۸ بود که بساط آنجا را جمع کردم. شاید چون شناس زیاد شده بود. بعد از یک چندی رفتم بیان و آنجا شروع کردم به نوشتن. در بیان خیلی می‌نوشتم. شاید روزی چند بار. همه‌اش هم حال و احوالاتم بود. عاشقی‌ها، شکست‌ها، خرابکاری‌ها، حال خرابی‌ها، و بعضا خودم را مجبور می‌کردم از اتفاقی خوب هم بنویسم.

حوالی جنگ فکر می‌کردم از دسترس خارج شده و سرورش قطع است و ... و بعد که قطعی به همین روزها کشیده شد، گوگل کردم و دیدم ای دل غافل. همه‌ی مونولوگ‌هایم، احوالاتم، همه‌ی من ... همه ... پرید.

امروز دیگر طاقتم طاق شد. درست است که برای خودم می‌نویسم اما روی نوت گوشی و لپ‌تاپ دلم را راضی نمی‌کند. این شد که همان کردم که سالیانی پیش در بیان کرده بود.

تا چه افتد و چه خواهیم دانست!