حالِ خراب و استیصال
از آنچه گمانم میرفت حالخرابترم. بعد از چند روز خواب و بیحوصلگی و هیچ کاری نکردن، امروز کمی زودتر از رختخواب زدم بیرون. اولش نتوانستم خودم را برای پیادهرویِ صبحانه بکشانم. نشستم کمی برنامههایم را مرور کردم و دیدم ای بابا هرچه میچرخم این سوال که "که چی" و این غر که "ولش کن حال ندارم" توی سرم هی بزرگ و بزرگتر شد. یهو احساس کردم باز نیاز به خواب و تخت و در رختخواب فرو رفتن را دارم. راستش بلد نیستم این شرایط را. هیچ هدفی هم ندارم.
دلم میخواهد برای دلم بنشینم لوییس بخوانم. شاید این بابا حال خوشی نصیبم کند. بعد یادم میآید هزارتا برنامه و یک قول دارم. یادم میآید همین دو روز پیش بود که با خودم گفتم فقط برای دلم فلان کنم، نه. ولی باز سرم سنگین میشود. حال و حوصلهی برنامههایم را ندارم. دوست تدارم سر پیری بنشینم و نقص جوانی را که با خودم کشاندهام، جبران کنم. اما میدانم هم که تهاش همین نقصهای جبران نشدهاند که خِرام را میگیرند.
از طرفی هم هر شب دارم خوابهای عجیب میبینم پریشب خواب دیده بودم نوزادی دارم که فقط سر دارد و ما باید برای فراهم کردن تناش دست بکار شویم، نمیدانم دقیقا چه کار، شاید باید میرفتیم بدنی برایش میخریدیم. سرِ نوزاد ریز بود و بزور به او شیر میدادم. دیشب هم خواب دیدم در مرحلهی تعیین نهایی قبولشدگانم و دو به شک بودند بین من و یکی دیگر، اما در نهایت نفر سومی انتخاب شد. پیشپریشب هم خوابی مرتبط با قبولی. شبِ قبل از خبرِ ریجکت شدن هم خواب دیدم واو دارد به من میگوید هر جور شده خودت را جا بده و پس ننشین، دیدم دارد تقلا میکند من را در میان قبول شدهها جا دهد.
راستش هرچه فکر میکنم هیچگاه چنین شکستی متحمل نشده بودم. شاید مشابه و تنها شکستم، شکست در آزمون تیزهوشان مرحلهی دوم بود. که البته آنقدر هم درگیر نشدم. ولی خوب که نگاه میکنم میبینم من اساسا درس خواندن بلد نبودم. من تمام عمر تحصیلیام تکیهام نه بر تلاش برای موفقیت، که بر استعداد بود. حالا که پیر شدهام و جوانهای بااستعدادتر هم در میدانند، بلد نیستم وارد رقابت با آنها بشوم.
چه باید کرد؟ نمیدانم. هی با خودم میگم دیگه فرصتی نیست، و هی با خودم میگم نباید اینحور فکر کنم، و بعد یادم میرود به تمام تلاشهای نافرجام میم در این سالهای اخیر. فکر میکنم اینکه هیچ وقت دیر نیست و اینها واقعا برای افراد زیر سی و پنج -چهل باشد. فکر میکنم این حرف برای سن و سال بالای چهل نیست لااقل. به وضوح میبینم که برای خیلی چیزها خیلی دیر است. از طرفی هم من پروژهای ندارم. هیچ ایدهای برای ادامه ندارم ....
شاید باید به همان دو پروژهی محدود، یعنی زبان و منطق بچسبم بلکه کمی اوضاع بهسامان شود.
پریشب بابا میگفت چرا چنین انتخابی کردی؟ عمرت را هدر دادی، ... میم گفت درس بگیر و اینجور فکر نکن، ولی من راستش اتفاقا دارم مثل بابا فکر میکنم. من آدم ترسویی هستم که توان شکست خوردن ندارد. ما (خانوادهی پدر و مادریام) تقریبا همهمان آدمهای ترسو و ریسکناپذیری هستیم. به همین حداقل هم رضایت داریم. من اما میخواستم مثل آنها نباشم. ولی گویا من هم ... آه لعنت به این روزگار و بسته بودن اختیار. و چه بهتر که اینجور فکر کنی که هزار چیز از کودکی با تو آمده و نمیگذارد جور دیگری باشی.
ولی واقعا گیجم. نمیدانم از سر ترس، تنبلی، افسردگی، یا ... است که اینجور فکر میکنم یا که واقعنگر بودن اینجور است؟
مستاصلم.