تو را ای چرخ بسیار آزمودم
خب فرمولِ هرزهی روزگارِ افول این است: اگر عشقی نمییابی، اگر چیزی ته دلت را قلقلک نمیدهد یا در چلهی تابستان هم گُر نمیگیری، اگر زندگی روالی سلب در خط خشک زمان به خود گرفته، برو به سراغ عشقها، دلبستگیها، وابستگیها یا حتی اشتباهیهای قدیمی و تکانی به تُنگ رابطه بده و از التهابِ آن برای مصرف دُز عشقی که مدتهاست نداری بهره ببر.
با الف تمام کردم؛ تمامِ تمام. یعنی امیدوارم که تمامِ تمام! او آن آدم/طعمهی اشتباهی بود و من یک صیادِ ناشی. احوال این روزها و تنگاتنگیِ اشتباه و نزدیکیای که دافعه ساخت، من را به اینجا رسانید که دیشب تمام کنم. بهرهاش؟ دارم توهم میزنم و حسرتی از جنسِ عشقی که از دست رفته را تجربه میکنم و درنتیجه التهابی برای مایل کردِ آن خطِ خشکِ زمان.
دیشب قبل خواب تمام آدمهایی که در دورههایی این خط خشک را منعطف کردند را مرور کردم. و نتیجه همان بود که میانگاشتم؛ همان که سالهاست به آن باور دارم: که عشق چیزی جز همین منعطف ساختنِ خط خشک زمان و زندگی نیست. به واقع هیچ چیز دیگری نیست. صرفا چیزیست که قرار است کیفیت را در مقطعی برایمان تغییر دهد. یک ذرهبین روی همهی چیزهای عادی و متداول که بزرگنمایی میکند و اگر آن طرفش در یک مسیر خوبی خورشید یا نوری هم بتابد شعلهای و سوختگیای هم رقم میخورد. و بعد خب نمیشود همیشه با ذرهبین زندگی کرد که! ذرهبین را کنار میگذاری و زندگی همان میشود که بوده. حالا اگر یک وقتی ذرهبینی هم در دست و بالات نبود چشمانت را ریز و تیز کن و بعضی چیزها را دقیقتر ببین تا که کیفیتشان تغییر کند. همان که چالمرز میگفت خاصیت توجه؛ و بعد خب یکهو یک لکهی قرمزِ معمولی میشود یک لکهی قرمزِ آتشین. توجه هم که همیشگی نمیشود. اصلا خاصیت توجه مقطعی بودناش است. پس باز بازمیگردی به همان روال و همان خط خشک و سلب و بیانعطاف و ....
همانی که اوحدیِ مراغهای گفته بود: همانی و همانی و همانی!