این روزها مثل بیدی‌ام که حتی نسیمی هم آشفته‌اش می‌کند. صبح که پدافند فعال شد و برق‌ها رفت بیدار شدم و می‌خواستم برم سراغ درس و کار اما خوابم برد و برق برگشت و حتی به زنگ ساعت هم بیدار نشدم و بعد که حوالی ۷ بیدار شدم با خودم گفتم چه خوب که خوابیدی، ولو خواب‌ات مزخرف بوده. لااقل این زنجیره‌ی نخوابیدن‌ها بریده بشه بد نیست! اما جدا شدن از رختخواب برایم همچنان سخت و جان‌کن بود. نمی‌شد قوت بیاندازم توی بازوها و خودم را بیرون بکشم. نه با ۵-۴-۳ ... نه هیچ ترفندی. تمام فکر و دغدغه‌ام این بود که از رختخواب بیام بیرون که چی؟ باز شروع شده "که چی" گفتن‌هام. دیروز به سین گفتم یه روز خوبم و فکر می‌کنم همه چی روبه‌راهه و اوضاع به سامانه، یهو شب می‌خوابم و صبح پا میشم و تلپی می‌افتم تو مرداب و هر دست و پا زدنی بیشتر فرو می‌بره‌تم. امروز حتی وقتی با هزار زور و فشار نشستم پشت لپ‌تاپ لحظه‌ای نبود که این فکر که "که چی" از پسِ ذهنم کنار بره.

دیگه دارم فکر می‌کنم هیچ‌جوری نمیشه این اوضاع رو جمع کرد. مثل کامیونی‌ام با بار گوجه‌فرنگی که چپ کرده. انگار هیچ جوری نمیشه جمع کرد اوضاع رو.... هیچ‌جور

و باز مامان. خب طبیعیه اولین مخاطب خشم‌هامه، اون هم بعد از صحبت‌های دیروزش. گلوم فشرده‌ست و یه دردی هم ضمیمه‌ی فشردگیِ گلو شده. بعد یادم افتاد باید زنگ بزنم و به بابا بگم بیاد خونمون. زنگ زدم و گفت فردا میاد. خیالم کمی آروم گرفت. امروز اصلا حوصله‌ی غذا پختن و پذیرایی رو نداشتم. نشستم یه سری وسیله سفارش دادم و باز افتادم تو دور بطالت.

می‌دونم هر یک روزی که کارهام عقب می‌افته آشفته‌تر میشم اما نمی‌دونم چطور از این لوپ بزنم بیرون. میم میگه سعی کن به چیزایی که اذیتت می‌کنه فکر نکنی و فکر می‌کنم من اتفاقا بهشون فکر هم نمی‌کنم؛ من فقط حالم خرابه و چون دلیل روشنی برای حال خرابیم ندارم اون مزخرفات رو میارم بالا و ....

خسته‌ام.