شانهها
نوتیف اومد. الف بود (همون سینما کاره) چیزی گفت که این روزها شاید خیلی بهش نیاز داشتم. همین که پست قبلی رو با هزار بغض نوشتم و پست کردم نوتیفش اومد. گفت بهم فکر میکنه. گفت که اون عکس، اون حال، ... من میدونم آدم دقیقیه، و همین یه حس مثبتی بهم میده وقتی اون از ترقوه میگه. حس میکنم شاید واقعا ... نمیخوام فکر کتم داره سرم شیره میماله. دستکم دلیلی نمیبینم چنین باشه.
ترقوه، شونه، ... اینا کلمات کلیدیه صحبتهای ما بود از قدیم. دیروز که از مریلین مونرو نوشت، حس کردم چقدر وصفش شبیه به وصفی بود که از من کرده بود. یه شادابیِ غمگین. یه تنی که نمیشد نادیدهش بگیری.
وقتی که فکر میکردم هیچی، هیچ جا تو این کهکشان و جهان حواسش به من نیست، این پیام شاید یه تسکین بود. یه خاطر جمعی. آدمیزاد به دیده شدن بنده. و همیشه خواستم اینحور نباشم...
نشد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵ ساعت ۱۱:۷ ق.ظ توسط آنیکهمینویسد
|